تبليغاتX
بردی از یادم، دادی بر بادم
بازم اومدم اینجا...

تنها جاییکه می تونم حرف بزنم بدون اینکه کسی بدون تو وجودم چی می گذره...

ابن وبلاگ و به عشق کسی نوشتم که یه روز عاشق هم بودیم حالا دشمن ...

کی باورش می شه تاوان دوست داشتن ، شکستن غروره؟

5 ماه شد که از کارم استعفا دادم و اومدم بیرون، باعث و بانی اون کسی نبود جز .......

حالا از اون روزا خیلی گذشته و حالا من شدم یه آدم تنها، بی حوصله و خسته ...

اونقدر خسته که دیگه دنیا رو نمی خوام...

شدم بی هدف بی احساس و تنهای تنها ...

دارم تاوان خوب بودن و محبت و پس می دم ، سرخورده شدم از دنیا و آدماش ...

5 ماه حبس شدم توی اتاقم و تنها جاییکه من و می تونه آروم کنه باشگاه رفتنه ، اونقدر خودم و خسته می کنم که دیکه نایی برای هیچ کاری نداشته باشم ...............

خدا من فقط 30 سالمه درا رو بستی به روم ............

حالم بده بد بد ................


+ نوشته شده توسط ندا در شنبه پنجم شهریور 1390 و ساعت 19:25 |
این روزا سنگینی سکوتی و دارم تحمل می کنم که هرگز تجربش نکردم

خیلی سخته دارم به روزای پایانی نزدیک می شم، روزایی که 2 سال پیش برام امید و آرزو بود، روزایی که دلم نمی خواست هیچ وقت تموم بشه، رفتم توی فیس بوک وحید عکسی که 25 آپریل 2009 تو باربر ازش گرفته بودم و دیدم ، بغض داره خفم می کنه ، ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چقدر دلم براش تنگ شدهف واسه صداش ، واسه حرف زدناش ، اما اما حالا واسش شدم غریبه دیروز زنگ زد و من و با لفظ خانم صدا کرد حتی فامیلیمم نگفت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!11

ای خدا یه قطره اشک یه ربع مونده و پایین نمیآد نمی خوای تموم کنی این اشکا و دلتنگیهای لعنتی  و؟؟؟؟

یعنی اونوقت تا به کی؟؟؟؟

تا کجااااااااااااااااااا؟؟؟

فقط یه هفته دیگه مونده تا با دنیای این شرکت خداحافظی کنم چه زود گذشت 8 سال؟؟؟

بهترین سالهای عمرم اینجا بودم دست آخر با کوله باری از حسرت و نگاه منتظرم به کسی که حتی دیگه جواب سلامم و نداد....

اونقدر باهام غریبه شده که دیگه حتی نمی خواد اسمم و به زبون بیاره ....

نمی دونم چرا با من این کار و کردی وحید...

اما یه روزی یه جا م یدونم می افتی به معذرت خواستن، اما نکن دیگه نکن....

خدا یعنی روز تودیع از من می خواد ببخشمش ....

خدایا فقط بهم نشون بده فقط همیننننننن

+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 و ساعت 22:48 |

دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم

جدایی سهم دستامه که دستاتو نمی گیرم

تو این بارون تنهایی دارم میرم خداحافظ

شده این قصه تقدیرم چه دلگیرم خداحافظ

دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم

جدایی سهم دستامه که دستاتو نمی گیرم

دیگه دیره دارم میرم چقد این لحظه ها سخته

جدایی از تو کابوسه شبیه مرگ بی وقته

دارم تو ساحل چشمات دیگه آهسته گم میشم

برام جایی تو دنیا نیست تو اوج قصه گم میشم

+ نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 و ساعت 14:48 |

تکرار شبا و روزای مثل هم برای آدم خیلی سخته،

روزایی که بدونی بدون هدف دارن برات رد می شن و می رن

سخت تر اونکه آروم نباشی و خودت و ته چاهی می بینی که برای بالا اومدن از اون هر لحظه داری خودت و به در و دیوار می زنی، این خیلی سخته، خیلی درد ناکه، اونقدر تو خودم با سکوت فکر کردم که دیگه صدایی نیست که بتونه آرومم کنه اما سخت تر از اون اینه که همیشه بدونی هست و برای تو نیست، همه این روزا دارن می آن و می رن اماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا خیلی خستم، نمی دونم درای بسته چرا همیشه برای من هست، چرا؟؟؟

برای فرار از گذشته خودم از خاطراتم دارم همه چیز و می ذارم می رم، بالخره بعد از 1 سال و اندی با استعفا موافقت شد، چقدر برای این شرکت و آدماش زحمت کشیدم فقط این و خدا می دونه، دلم می سوزه برای 8 سال زحمتم، حالا باید به خاطر نداشتن آرامش و راحتی این همه زحمت و دو دستی تقدیم آدمایی کنم که حتی خودشونم برای خودشون ارزش نمی ذارن، خدا ما داریم کجا زندگی می کنیم، اینا کین؟؟؟؟ تو خدای کی هستی ؟؟؟ تو صدای درد آدما رو نمی شنوی؟؟؟

اونقدر فشار روحی و عصبی و خستگی دارم که فقط می خوام ازش فرار کنم، برم هرجا که بشه، وقتی میگن به ته خط رسیده فلانی همش فکر می کنم که یعنی چی؟ اما حالا می بینم که ته خط یعنی همین که من دارم توش دست و پا می زنمف همین که دارم بالا مي آرم از آدمای دور و برم...

حالم از همشون بهم می خوره....

خستم خیلی خسته.........................

+ نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 و ساعت 14:42 |

اشکایی که بی هوا رو گونه هام می ریزه  قلبی که از همه ی خاطره هات لبریزه

دلی که می خواد بمونه   تنی که باید بره حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتره

بیخیال حر فایی که تو دلم جا مونده   بیخیال قلبی که این همه تنها مونده

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه   واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه
+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه یکم اسفند 1389 و ساعت 19:34 |

امروز بعد از کلی تنهایی و انتظار به این نتیجه رسیدم که بازم بیام و بنویسم، شاید هیچ وقت این تنهایی ها تموم نشه، تو آخرین حرفام نوشنم که دیگه گذشته برام تموم شده و نمی خوام بهش برگردم اما نه هیچی هیچی تغییر نکرد، همه چیز همونی بود که بود، خسته و تنها و بی حوصله شاید سوقاتی روزهای گذشته بوده، اونقدر خستم که نمی دونم باید این کلافه گی و تا کی دنبال خودم بکشم؟؟؟؟ وقتی به خودم نگاه می کنم حس می کنم یه وزنه سنگین و باید تا روزرهایی از این دنیا دنبال خودم بکشم... نمی دونم تا کی تا کجا؟ حرفام اونقدر زیاده اما گفتنشون سخت حس می کنم نوشتنم دیگه فایده نداره، همه این روزا فقط و فقط سکون کردم و نگاه کردم نگاه به روزای تلخ گذشته، به روزایی که بی هدف می آن و می رن، همه اینا رو دیدم . در انتظار فردایی هستم که از امروزش هرگز لذتی نبردم و فرداش هم بدتر از امروز، نمی دونم چرا اینهمه دچار شک و تردید شدم؟؟ انگار همه دروغ گو شدن، همه می خوان تو رو فریب بدن؟ به قول سما بهم تقصیر نداری از بس آدمای جور واجور دیدی از بس دلت و دادی و بی وفایی دیدی حالا دیگه گرگ بارون دیده شدی ... خدا به کی اطمینان کنم؟ تو چرا با من سر لج داری آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که آزارم به مورجه هم نمی رسه باید بشینم شاهد چیزاییی باشم که عین خوره دارن من و می خورن؟؟؟؟؟

از تو هم دیگه نا امید شدم پس نتیجه می گیریم در انتظار مرگ بشینم تا بیاد....

+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه یکم اسفند 1389 و ساعت 18:47 |

امشب بازم اومدم، بعد از 3 ماه....

بعد از اینهمه مدت حرف خیلی دارم که بزنم، اتفاق های جدیدی توی زندگیم افتاد که فرصت نوشتن و تا به امروز بهم نداده...

برای فراموش کردن خیلی چیزا می تونه بوجود بیاد یا می تونی توی اون خاطرات بمونی و دست و پا بزنی،

حدوداً 10 مرداد بود که یه سری کار برام بوجود اومد که منجر به رفتن دوباره من به کیش شد، تو همون زمان نفیسه هم می خواست بیاد کیش، اون 2 روز زودتر از من رفت منم چون باید 18 مرداد برای عروسی سحر (خواهرم) تهران بودم به دکتر گفته بودم که یک هفته بیشتر نمی تونم بمونم، خلاصه شنبه 9 مرداد رفتم جزیره ، تقریباً 5 ساعت پرواز تاخیر داشت خسته و داغون یه سره رفتم کارخونه از خستگی و سر درد هر کی حرف می زد فقط الکی می گفتم باشه حتماً ، بله مشکلی نداره، ناهار که شد نفیسه گفت ندا بیا اتاق دکتر همه منتظر تو هستم ، گفتم باشه، رفتم دستام و بشورم که سرم و بلند کردم که توی آینه خودم و ببینم حس کردم یکی وارد اتاق شد به سرعت بهب یرون نگاه کردم کسی نبود جز وحید، تا نگاهش به من افتاد یادم نیست من اول سلام کردم یا اون، بلافاصله از اتاق رفتم بیرون، دیدیم خانم قنبری داره صدام می کنه که همه منتظر شما هستنف گفتم وجید هم هست یا رفته؟ گفت نه اون نیست ، هیچوقت فکرش و نمی کیرم که یه روزی برسه که ما دو تا از سایه هم دیگه بخواهیم فرار کنیم، از اینکه وحید تا این حد بچه و بی منطقه واقعاً متاسف هستم، نفهمیدم ناهار چی خوردم ، ساعت 3.30 رفتم واحدی که همیشه دستم بود، به نفیسه گفتم بیا پیشم گفت باشه برو استراحت کن 7 میامف خللاصه اومدم خونه و از مغز درد هرچی مسکن بود خوردم و لباسام و چیدم و اومدم روی کاناپ0 ولو شدم، یه سیگار روشن کردم و کام عمیقی گرفتم تا اونجا که حس کردم تمام وجودم پر ازدود شده، نمی دونم با آه بود با حسرت بود با غصه بود با حرص بود با چی بود دادمش بیرون، هیچ وقت اینهمه از آدما بدم نیومده بود، من به هیچ کس بدی نکرده بودم تا به امروز اما بدی و با چشم خودم دیدم از کسی که جونم بود ، عمرم، نفسم همه زندگیم بود،... از خستگی فقط چشام و بستم اما صدای ابی تو گوشم بود که می گفت نفس نفس تو سینه ام عطر نفسهای شماست،....

وای خدا نمی دونم چند بار این آهنگ خونده شد ، و چند تا سیگار کشیدم و چند بار چشام خیس شد و خشک شد، یه وقط چشام و باز کردم دیدم همه جا تاریکه ساعت حدود 8 بود بلند شدم یه دوش گرفتم وقتی اومدم یه کافی گذاشتم صدای زنگ و شنیدم که نفیسه بود، اومدش بالا چراغ و که روشن کردم گفت دوستم حالت خوبه؟ چرا این شکلی شدی؟ راست می گفت از بس گریه کرده بودم چشام باد کرده بود، گفت ندا چته، گفتم بگو چه مرگته، باز همه چی برام تازه شده بود، نمی دونم چرا وقتی پا توی این جزیره خراب شده می ذارم همه روزای با وحید بودن عین فیلم میاد جلوی چشمم، اونقدر گریه کرده بودم که دیگه نای حرف زدن نداشتم، ساعت 11 نفیسه رفت و من موندم و یه دنیا خاطره از کسی که همه چیزم بود، هر طرف می رفتم حس می کردم که وحیداونجاست، این قلبم داشت از تو سینه می زد بیرون بار اومدم و متکا رو کردم تو دهنم و حالا داد نزن که بزن، خدا عالمه کی خوابم برد، با صدای موبایل از خواب بیدار شدم، ساعت 7.30 بود مصطفی بود پس عموی وحید، از آباد گذشته که من اومده بودم کیش و برگشتم تو کارخونه مشفول بکار شده بود، بهم گفت خوابی گفته آره اما الان حاضر می شم، گفت 8.30 میام دنبالت با هر بد بختی بود بلند شدم، و حاضر شدم، اومدن از پله بیام پایین که پام سر خورد از بس چشام خسته بود و گیج و منگ که آرنجم محکم خورد به پلهها ، دلم ضعف کرده بود فقط محکم لب تاپ و چسبیده بودم که پرت نشه پایین ، چند ثانیه طول کشید تا تونستم به خودم بیام، اومدم کلی مصطفی قر زد که دیر شده بدو، از درد عین مار به خودم پیچیده بودم مصی نگام گرد گفت خوبی چرا رنگت پریده گفتم هیچی نگو برو ، رفتم کارخونه دستم و نمی تونستم تکون بدم، زود رفتم اتاق زهرا براش تعریف کردم اعصابش خورد شده بود گفت از بس به این پسره الاق فکر میکنی و غصه می خوره اگه دستت شکسته باشه چی؟ یه هفته دیگه عروسی خواهرته آخه این آدم ارزشش و داره؟؟؟؟؟

خلاصه خانم دکتر اومد و گفت تا ظهر فقط یخ بذار چیزی نیست ضرب دیده، اون روز با مردن مردن 4 تا جلسه رو تموم کردم ، نفیسه نیومد اونروز کارخونه وحید و هم اصلا ندیدم فقط مصطفی بهم گفت اگه دستت درد می کنه بیا با وحید برو بیمارستان اونم حالش بده سرماخورده نگاش کردم گفتم سلامت باشی تو راه یا من اون و می کشم یا اون من و. فقط یکی 2 بار دم فکس که بودم صداش و شنیدم اما قدرت و اختیار نداشتم که برم و حتی سایه اش و هم ببینم، شنیدم از بچه ها که می خواد بره بندر عباس با خودم گفته هاها حتی عرضه مقابله شدن با من و نداره از بس که ترسو هست و بی وجود.... شب که نفیسه اومد حرف شد گفتم وحید رفت بندر عباس گفت آره از اونجا هم میره تهران، این و که شنیدم اونقدر عصبانی شده بودم که تند تند فقط به سیگارم پک می زدم دهنم و باز کردم و همینجور بد و بیراه گفتم، اونقدر گفتم که بغضم ترکید نفیسه بغلم کرد گفت ندا ، ندا آروم باش داری خودت و از بین می بری واسه کی؟؟؟؟ گفتم نفی دارم دیوونه می شم، دارم دق بالا میآرم، ای خدا فقط خدا شاهده تا 3 روز اول عین روانی ها بودم، اون وقتا که می یومدم کیش شب که می شد یکی 2 ساعت می ومد پیش من و با هم حکم دونفره بازی می کردیم و هی به من می گفت کافی بیار، یه شب یادمه زنگ شدم که نمی آیی گفت نه بخواب امشب خستم، منم روی کاناپه خوابم برد نمی دونم چقدر خوابیده بودم که حس کردم یکی یه چیزی کشید روم چشم و که باز کردم عین جن زده ها یهو بلند شدم تو تاریکی دستم و گرفت و گفت هیس منم ندا نترس، وای داشتم سکته می کردم، چند بار اینجوری اومده بود و من و زهره ترک کرده بود آخه کلید واحد و داشت، می یومد من و چک می کرد و می رفت،

اون شب همش حس می کردم الانه وحید در و باز کنه بیادش تو با اینکه می دونستم رفته بندر عباس اما حس می کردم نرفته و اینجاست، عین احمق ها تک تک اتاق ها رو چک می کردم توی کمد ، تراس، حام، همه جا رو هی می رفتم میدیدم، توهم زده بودم که وحید اینجاست، اومدم و زانوی غم بغل کردم برای اولین بار توی عمرم واسه تنهایی خودم از ته دل گریه گردم، مصطفی اس ام اس داد خوبی؟ گفتم متنفرم از شبای جزیره گفتم دارم دیوونه می شم، گفتم چرا چرا وحید با من اینجوری کرد آخه چر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهم گفت ندا تمومش کن بیخیالش شو،....

از فردا که رفتم کارخونه آرومتر بودم، صبورتر بودم انگار لازم بود که چند روز خودم و داغون کنم بعدش آروم بگیرم، از نفیسه، مینا، زهرا و مصطفی واقعاً ممنونم اینا اگر نبودن نمی دونم چی به روز من میومد، با بودن اینا دیگه به اونجا عادت کردم که دیگه کسی به اسم وحید وجود نداشته و هر گز نبوده.....

شنبه شب اومدم تهران فرداش رفتم دفتر تا ظهر بودم و از بچه ها خداحافظی کردم تا 4 شنبه مرخصی گرفته بودم واسه عروسی....

اومدم خونه و رفتم توی فیس بوک دیدم یه پیغام جدید دارم.......

تا اینجا براتون گفتم از اینجا به بعد فصل جدید از زندگیم شروع شد....

می نویسم براتون که بدونید این مدت با کسی آشنا شدم.....

+ نوشته شده توسط ندا در جمعه بیست و سوم مهر 1389 و ساعت 19:37 |

نمی دونم چه جوری بنویسم، نمی دونم چی بگم.................................

امروز دیدمش بعد از 9 ماه امروز اومد شرکت فقط خدا می دونه توی اون چند ثانیه چی بر من گذشت

وقتی مریم چشمش بهم افتاد گفت ندا حالت خوبه ؟؟؟ برو خودت و توی آینه ببین عین گچ روی دیوار شدی فقط گفتم هیچی نگو مریم دستش و گذاشتم روی قلبم اونقدر قلبم تند تند می زد که حس کردم همین الان قلبم می زنه بیرون نمی دونم 1 ساعت طول کشید یا بیشتر تا به خودم بیام تمام وجودم می لرزید نمی دونم خوشحال بودم یا عصبی دلم می خواست بغلش کنم دلم می خواست بزنمش دلم می خواست داد بزنم ولی جرات نگاه کردن به صورتش و نداشتم، رفتم توی اتاقم یه سلام گذرا کرد و رفت، اما مریم الان که داشتیم می اومدیم خونه توی راه گفت ندا وقتی فهمید تو شرکت نیستی اومد سر جات و یکم وایساد و آهی کشید و رفت خدا یا یعنی چی؟ یعنی هنوز دوستم داره خدا اصلا چی شد که  این اتفاق افتاد خدا حالم خیلی بده اونقدر سرم سنگینه که حس می کنم وزنه بهش آویزونه خدا بسه دیگه مگه قول ندادی فراموشش کنم خدا اینا همه یعنی هنوز دوستش دارم، هنوز می خوام مال خود خودم باشه خدا بسه دیگه خسته شدم از همه چیزای یک طرفه من دیگه بریدم خدای مهربونم بهم کمک کن....................................

فقط می تونم بگو هنگم، گیجم و منگ.......................

+ نوشته شده توسط ندا در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 و ساعت 23:20 |

اگه چشمام درست دیده باشن عقربه های ساعت دارن 11:12 دقیقه ظهر رو نشون می دن، یکم کارام سبک شدن، همه سفارشات طبق روال هست ، طراحی هم فعلاً ندارم، هوا چند روز در حد مرگ گرم شده خیلی بد و خشک....

صبح ها می رم ورزش و 1 ساعت می دوم کلی هم لاغر شدم مخصوصاً توی این یه هفته که به طرز وحشتناکی وزن کم کردم....

فشار عصبی بدی رو داشتم توی این مدت و آخریش هم 3 روز پیش بود...

حرفهای سمانه باعث شد تکون جدی بخورم بطوری که دیگه حالم از این خاندان بهم بخوره و چشم دیدنشون رو نداشته باشم و این حس بهو دست داده که حرف زند با هاشون حالت تهوع بهم دست می ده ...

وای چه خری بودم من اینا کی هستن دیگه اوووووووف یه مشت تازه به دوران رسیده ندید بدید خدایا به آدما اندازه ظرفیتشون بده اندازه ای که بتونن خودشون و حفظ کنن نه اینکه هار بشن و گشنه....

در حد مرگ از اینجا بدم اومده اما اول باید یه جای حسابی و پیدا کنم بعدش بزنم بیرون...

اینجا موندن دیگه فایده نداره.... نه احترام می ذارن نه برای ارزش قایل هستن اینا فقط می خوان نردبونشون باشی واسه بالا رفتن خودشون... آقا من یکی دیگه بریدم و خسته شدم ...

حوصله ندارم بیش از حد بذارم بهم آسیب برسونن به زودی از اینجا می رم...

برم یکم کارا م و جمع کنم که واسم شر درست نشه ...

تا بعد فعلاً.......................


+ نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه دوم تیر 1389 و ساعت 11:21 |

نذار امشبم با یه بغض سر بشه

بزن زیر گریه چشات تر بشه

بذار چشماتو خیلی آروم رو هم

 بزن زیر گریه سبک شی یه کم

یه امشب غرور و بذارش کنار

اگه ابری هستی با لذت ببار

 هنوزم اگه عاشقش هستی که

نریز غصه هاتو تو قلبت دیگه

غرورت نذار دیگه خستت کنه

اگه نیست باید دل شکستت کنه

نمیتونی پنهون کنی داغونی

نمیتونی یادش نباشی به این آسونی

هنوز عاشقی و دوسش داری تو

نشونش بده اشکای جاریتو

نمیتونی پنهون کنی داغونی

نمیتونی یادش نباشی به این آسونی

+ نوشته شده توسط ندا در شنبه بیست و نهم خرداد 1389 و ساعت 17:7 |
من از دشمن نمی ترسم
که دشمن های و هو داره
تو میدون جرات و جان
نبرد از رو به رو داره

از اون دوست هراس من
که مظلوم سر به تو داره
به عشق و صلح بی تزویر
تظاهر تا گلو داره

من از اعدام بی شمشیر می ترسم
من از تسلیم شدن بی جنگ می ترسم
من از نزدیکی نرم نخ و گردن
من از خونریزی بی رنگ می ترسم


خراب نعره های شیر
نشد پایبست هیچ خونه
من از موریانه می ترسم
که بغزش سرد و پنهونه

مگه آتیش اسکندر
حریف بودن ما بود
مگه کابوس تیموری
دلیل مرگ رویا بود

من از اعدام بی شمشیر می ترسم
من از تسلیم شدن بی جنگ می ترسم
من از نزدیکی نرم نخ و گردن
من از خونریزی بی رنگ می ترسم


از اون دوست هراس من
که مظلوم سر به تو داره
به عشق و صلح بی تزویر
تظاهر تا گلو داره


فقط می تونم بگم چند وقته بی ح.صلم ... بی هدفم ... بی طاقت .... می خوام نباشم و نباشند ....همین .......

+ نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 و ساعت 20:4 |
سلام.....

بازم نمی دونم از کجا باید شروع کنم؟ از کجا باید این همه درد و بگم؟؟؟

برای کی بگم؟؟؟ کی من و می شناسه؟؟؟؟ کی کی کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر روز که می گذره توی دلم بیشتر از پیش غصه رو حس می کنم...

اما برای کی؟ برای چی؟؟؟

دلم داره از غصه می ترکه کاش خدا می تونستم بغلت کنم گریه کنم کاش بهم نزدیک بودی کاش کاش کاش ........

تو خدا چی و برام می خوای بهم بگو... تو من و یادت رفته تو من و تنها گذاشتی اونقدر تنها که دیگه حتی نمی تونم صدات کنم...

دیگه اونقدر تنهام که حتی اشکم ازم گرفتی حتی حس و ازم گرفتی بهم بگو بگو برای چی دارم قدم بر می دارم؟؟؟

می خوام برای خودم زندگی کنم تنهای تنها...

دلم می خواد بذارم برم برم یه جا که وقتی می خوام داد بزنم کسی نگه هیس وقتی می خوام گریه کنم کسی نگه چته... من ازت تنهایی می خوام نه این تنهایی که الان توشم می خوام تنهای تنها باشم ...

من ازت مرگ و می خوام بهم بده من لیاقت اینهمه بودن و ندارم زندگی که ازش هیچ لذتی نمی برم و برای کی بخوام هیچ کس و ندارم ... تنهام خدا من و ببر پیش خودت به قول رضا صادقی وایسا دنیا من می خوام پیاده شم...

وقتی به اشکای آرومم نگاه می کنم جیگرم کباب می شه که چقدر توی تنهاییم تنهام چقدر اشکام سردن و لغزون چقدر تنهام ای خدا......................

هدفی ندارم انگیزه ندارم همه چی دارن الکی می گذرن برای چی نمی دونم...

کاش می شد تنها برم یه گوشه و شب و روز زار بزنم ................

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

تو گوش بده چقدر صدات کنم بریدم خسته شدم مونده شدم ....

دچار کابوس وحشت از خودم شدم کابوسی که داره وجودم و ریز ریز می کنه ....

به کی بدی کردم کجا اشتباه کردم به کی نارو زدم تو بگو تو که اون بالایی دارم خفه می شم جوابم و بده

من تنهام غصه دارم درموندم از دنیا کمکم کن بهم کمک کن خدا جونم ...

از دلتنگی خودم و نداشته هام دارم میمیرم دارم آب می شم کی اینارو می فهمه تو بگو..................

بذار تنها باشم تنها بمیرم

دیگه از درد و غم آروم بگیرم

برم پیدا کنم یه جای خلوت  بشینم اشک بریزم تا قیــــــــــــــــــــــــــــــــامت

برو ای دل بخواب که وقت خوابه

سلام تو همیشه بی جوابه

به تو بی دست و پا از من نصیحت اگه عاشق بشی خونت خرابه....

شاید 10 بار بیشتر این آهنگ و گوش دادم و گریه کردم اما چه فایده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخرش چی؟؟ آخرش کی میاد می گه چته...

دلم می سوزه یه چیزایی هست که حتی نمی تونی بنویسیشون چقدر سخته از کسایی غم داشته باشی که دوسشون داری....

نمی دونم همیشه این همه سکوت آخرش همین بوده و بس.....

برای آرامش خودم تنهایی می خوام خدا همین و بهم بده....


+ نوشته شده توسط ندا در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389 و ساعت 20:17 |

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه میآورند

به مادرم که در آینه زندگی میکرد

و شکل پیری من بود

و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز میانباشت - سلامی ، دوباره خواهم داد

 

 

 

میآیم ، میآیم ، میآیم

با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک

با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار

میآیم ، میآیم ، میآیم

و آستانه پر از عشق میشود

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند

و دختری که هنوز آنجا ،

در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد

فروغ فرخزاد....


+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه بیستم خرداد 1389 و ساعت 21:43 |

بازم سلام بلاگ عزیزم

خیلی وقت بود حوصله حرف زدن و نداشتم شاید هنوز هم ندارم اما تو تنها کسی هستی که فقط سکوت میکنی و می ذاری برات بگم نمیدونم شاید همین دلیلش باشه که نخوام با کسی از دردام حرف بزنم....

حالم خوبه همه چی داره روز به روز کم رنگتر میشه اما هنوز یه جاهایی هست که من و ببره به گذشته یه روزایی هست که حس کنم چقدر دلتنگ گذشتم اما بازم میخوام برم جلو اونقدر جلو که همه چیز برام خنداه دار باشه میدونم یه روزی یه جایی به این کارام می خندم اما حالا رو چه کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بازم افتادیم تو این مدل تعطیلیا که حوصله آدم سر میره باز خوبه شنبه مهمونی دعوتم و یه حسابی خوش می گذرونم....

امروز روز مادر بود مادر چه واژه قشنگی، چه واژه تنهایی چقدر تنهااااااااااااااااااااااااا

تا حالا فکر نکرده بودم اما مامانا همشون تنهان اونا پاکترین مخلوقات خدا هستن روز به روز که می گذره بیشتر مامان و دوست می دارم و دلم می خواد باهاش بیشتر وقت بگذرونم آره راست میگن وقتی بزرگتر میشه بچه تر می شی شاید حتی تا یه سال پیش زیاد این حس رو نداشتم اما خوب دارم بیشتر از پیش بهش عادت می کنم هم مامان هم بابا شاید قسمت من اینه که تا آخر با مامان و بابا باشم ..... سحر در گیر کارای عروسیشه و کمتر از 2 ماه دیگه از اینجا میره هم خوشحاام هم ناراحت.... ما 23 سال بهترین و بدترین شبا و روزا رو با هم توی یه اتاق داشتیم با اینکه سحر همیشه آروم بود و من شلوغ اما می دونم بره خیلی تنهایی و حس می کنم با اینکه من همه وقتم تو اتاق هست و اون داره تلوزیون م یبینه اما حتی همین حالا هم که میره خونه شهاب یا باهم می رن بیرون همین که می دونم بر میگیرده یه جوری آرومم همین که منتظرشم خوبه اما 2 ماه دیگه اونم مثل مجید میره سر خونه و زندگیش خیلی سخته خیلی....

صبح داشتم  face book  چک می کیردم که یکی از دوستام آهنگ مادر مهستی و گذاشته بود رفتم و بازش کردم تا شروع کرد به خوندن بی اختیار یاد ماهان و سعیده افتادم زدم زیر گریه از اون گریه ها که به هق هق می افتم، یه دفعه نفیسه اومد توی اتاق گفت چی شده گفتم هیچی فقط گوش کن تا هد ست و گذاشتم در گوشش سرم و که بالا آوردم دیدم اشکاش داره همین جور میریزه بهم نگاه کرد گفت یاد سعیده افتادی گفتم آره نفیسه داره جیگرم آتیش می گیره زود بود خیلی زود بود ....

سعیده دلم برات خیلی تنگ شده خیلی زیاد.... باورم نمیشه این همه روزه ندیده باشمت سعیده من کی میام پیشت تو خیلی مهمون نواز بودی خیلی زیاد من و دوست داشتی بی وفا تو هم آره تو هم تنها گذاشتی من و ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی دلم می خواد بیام پیشت اگه بیام اونجا دو تایی کلی با هم میشینیم حرف می زنیم دیگه کسی کاری به کارمون نداره واسه خودمونیم میگه نه؟؟؟

سعیده از اونجا برام بگو دیگه درد نداری؟؟؟ نگرانتم تنهایی اونجا حوصلت سر نمیره؟؟؟ پیش عزیز میری؟؟؟

خوش بحالت بهش بگو دلم واسه بغل کردنش یه زره شده ببوسش بگو برای دیدنش ثانیه شماری می کنم بهش بگو عزیز ندا خیلی دوست داره بگو 10 ساله ندیدتت و بغلت نکرده اگه بیاد پیشت دیگه تنهات نمی ذاره.....

دلم برای دو تاتون یه زره شده منم ببرید پیش خودتون.......................


+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 و ساعت 22:23 |

من سکوتم تو ترانه ، من یه فانوس تو زبانه
من نگاه مات و گنگم تو نگاهی عاشقانه

من یه زخمم تو یه مرحم ، من به ندرت تو دمادم.
من یه باغه گر گرفته ، تو مثل نزول شبنم

من و تو دو تا عروسک ، با چشای تیله ای
من و تو زندونی ، خاطره های پیله ای

من یه عکس پر غبار ، از یه ترانه ساز لال
اما تو هنوز مثه ، باوری یک قبیله ای

من پر از شکست و تردید ، تو شکوه تخت جمشید
من شبه شب پره مرده ، تو مثه طلوع خورشید

من یه شهره بی پرنده ، تو یه پیروز یک برنده
بگو تو حراج چشمات ، قیمت ستاره چنده

قیمت ستاره چنده ، قیمت ستاره چنده

من و تو دو تا عروسک ، با چشای تیله ای
من و تو زندونی ، خاطره های پیله ای

من یه عکس پر غبار ، از یه ترانه ساز لال
اما تو هنوز مثه ، باوری یک قبیله ای

من پر از شکست و تردید ، تو شکوه تخت جمشید
من شبه شب پره مرده ، تو مثه طلوع خورشید

من یه شهره بی پرنده ، تو یه پیروز یک برنده
بگو تو حراج چشمات ، قیمت ستاره چنده

قیمت ستاره چنده ، قیمت ستاره چنده

+ نوشته شده توسط ندا در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 و ساعت 22:16 |

 

نمیدونم شاید این بلوگ رو ببندم شاید دیگه وقتش رسیده که باور کنم تو ارزش هیچی و نداشتی

و لیاقت با من بودن و هرگز نخواهی داشت... نمیدونم هیچی نه می خوام بشنوم نه بدونم جز سکوت...

+ نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 و ساعت 21:57 |

عقربه های ساعت دارن ۱۰ شب و بهم نشون می دن یعنی اینکه یه روز دیگه داره تموم میشه

دیروز  روز خوبی و نداشتم از ظهر به بعد جهنم باز شروع شد با حرف زدن با نفیسه ریختم بهم داغون شدم همه خاطرات یکی یکی اومدن جلوی چشمم به خود خدا قسم خسته شدم درمونده شدم ... توی عوضی ببین چه جوری داری با مغز و جسم و اعصابم ور میری لعنت به تو که دیوونم کردی

خدایا این دیگه کی بود آدم قحط بود انداختیش توی زندگیم روانی احمق

تمام دیشب با اس ام اس دادن بهم دیگه سپری شد ساعت نزدیکای ۹ بود به هوای بنزین زدم بیرون

توی این فاصله هی اون اس ام اس داد هی من اونقدر پرو پرو بهم میگه ۸ ماهه دارم خوب و خوش زندگیم و می کنم بهم میگه راهم و پیدا کردن آخه یکی نیست بگه آدم نفهم کی بود راه و نشونت داد؟؟؟ تو که تو ۴ دیواری خودت داشتی دست و پا می زدی حالا واسه من بلبل زبونی می کنی؟؟؟؟؟؟/ برو به درک آدم روانی

از همه چیز این آدم در حیرتم که چه خوب داره برام نقش بازی می کنه ... بهش گفتم اگه بیشتر بخوای ادامه بدی همه چیز و به دکتر می گم مثل بچه ها نوشت ما داریم به کار سیستم می دیم آره جون خودت من بعد از این همه سال فرق بین سر کار گذاشتن و با سیستم اداری نمی فهمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چی فکر کرده این آخه خدایا فقط یه روز اگه یه روز از عمرم مونده شاهد بدترین روز زندگیش باشم ... تا قیام قیامت نمی بخشمش نه حالا نه هیچ وقت دیگه پست فطرت هرز.....

حالام خوب نیست دیشت تا صبح خواب دیدم مامان دور از جونش مرده وای خدااااااااااااا چی بهم گذشت تا صبح اونقدر گریه کرده بودم دیگه نا نداشتم با کسی حرف بزنم عین آدمای گیج و منگ فقط به همه زل می زدم خواب بدی بود... خدا جون تو میدونی طاقت مرگ عزیزام و ندارم پس من و پیش مرگشون کن ازت فقط همین و می خواممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

حوصله ندارم بنویسم باشه بعدا ....

فقط نوشتم که یادم نره ............

تا بعد.......................

+ نوشته شده توسط ندا در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389 و ساعت 22:9 |
روز تولدم شد اما ................

نه زنگ زد....................

نه اس ام اس داد....................

نه ایمیل داد..........................

نه تبریک گفت.......................

هیچ  هیچ هیچ................

بازم انتظار برای کی و چی نمی دونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لعنت به این روزگار پست.........................

+ نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 21:57 |

 

شب تولدم

سلام..........

خوبی؟ راستی ۲۹ سال پیش این موقع من کجا بودم؟؟؟ همیشه این سوال توی ذهنمه که چرا آدم از زمان قبل از تولدش هیچی یادش نمی آد؟؟؟ اما وقتی میمیریم گذشته یادمونه؟؟؟ نمی دونم شاید دارو اشتباه فکر می کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

امروز عصر سورپرایز شدم بازم سما جونم من و شرمنده کرد با بنفشه دو تایی کلی من و ذوق زده کردن رفتم خانه هنرمندان با سما قرار داشتم بنفشه هم مثل همیشه اونجا بود اشکان علی آقا و آقای صمصامی هم بودن ۶ تایی تولد گرفتن برام یه کیک خوشگل یه قلب قرمز برام گرفته بودن با یه شمع شماره صفر خیلی خوشحالم  کردن مرسی از همشون دوستشون دارم دنیا دنیا..............

کار امروز برام خیلی با ارزش بود خیلی زیاد از اینکه هنوز دوستایی دارم که من و دوست دارن ....این از لطف خدای مهربونه که هنوز به یادمه اگه وحید و گرفت عوضش هنوز این دوستای گلم من و دوست دارن و به یادم هستن.... خدا ازت ممنونم

هنوز حس می کنم هیچ چیز جای یه اس ام اس از وحید و نمی گیره فقط می خوام بدونم اینکار رو می کنه یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ یعنی به یادمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر سخته فراموش کردن وای خدا می خوام بهم قدرت بدی بسپارمش به خاک به باد به آب به هر چیز که بشه فراموشش کرد.... دلم می خواست امشب می رفتم یه جا تا صبح با یه موزیک لایت تا صبح تنها باشم اونقدر داد بزنم بخندم گریه کنم مثل وقتی بدنیا اومدن آزاد آزاد ......

فردا هم تولد دارم هم توی شرکت هم خونه شب هم شام با مقداد هستم بهم گفته با هم هستیم...

خیلی خستم بخوابم شاید آروم بشم....

 

 

+ نوشته شده توسط ندا در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 22:58 |

یه شب دیگه بهاری رو به تمومیه....

بازم داره بارون می باره بازم دل آسمون پر پره پس کی سبک میشه؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم چرا اینهمه داره گریه می کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز با مقداد بودم از اوکراین اومده بودُ مقداد دوست ۳ سال پیش من بود خیلی دوستش داشتم و برام عزیز بود اما حالا فقط یه دوست بهش گفتم کاش همیشه فقط یه دوست بودیم کاش از اول رابطمون مثل حالا بود اون موقع ها خیلی بهش عادت کرده بودم و دوستش داشتم بنا به دلایلی تموم شد رابطه دوستیمون............. کلی با هام حرف زد کلی از وحید براش گفتم بهم گفت آخه چرا اینهمه سیگار می کشی گفتم مقداد داغونم اعصابم له دست خودم نیستُ بهم گفت از اون شرکت بیا بیرون بذار همه چی دیگه تموم بشه اما من اونجا رو دوست دارم براش زحمت کشیدم برای همه چیزش انرژی گذاشتم به راحتی به اینجا نرسیدم که بخوام بذارم و برمُ هنوزم همه چی بوی وحید و داره برام راستی اون الان داره چی کار می کنه چقدر به من فکر می کنه؟؟؟ چقدر من و یادشه ؟؟ بارون که میاد بی اختیار یادش می افتم که می گفت دل آسمونم مثل دل من تنهاست هر وقت اینجوری حرف می زد دیوونه می شدم می گفتم وحید تو من و داری من همیشه با تو هستم به من اعتماد کن من هیچوقت تنهات نمی ذارم...... من هیچ وقت تنهاش نذاشتم اما اون من و نخواست اون من وو تنها گذاشت من هنوزم همه چیزش و به خاطر دارم....

مقداد می گفت با هاش روزای خوب داشتی باهاش خوش بودی اما دیگه الان نیست الان اون داره زندگی خودش رو می کنه به زندگیت فکر کن اون و نذار هدر بشه ؟؟؟

نمی دونم شاید حق با مقداد باشه اما همه چیز روی مخمه و بیرون نمیره....

راستی ۲ روز دیگه مونده تا تموم شدن ۲۹ سال از زندگیم.... چقدر زود داره می گذه همین دیروز بود که ۱۸ سالم شد و همین دیروز بود که رفتم سر کار انگار همین دیروز بود که احساس کردم بزرگ شدم... بخاطر همه چیزایی که می شد داشته باشم و ندارم خدا جون ازت ممنونم با اینکه روزای خوبی نداشتم اما همین که سالم هستم و سلامت ازت ممنونم....

اگه نا شکری کردم من و ببخش....

خیلی بزرگی خدای من خیلی................

+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 21:43 |


Powered By
BLOGFA.COM